خرید بک لینک

- هیچ شرافتی بین دزدها نیست.البته غیر از خودمون!

Breaking Bad

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 14:10

باورش کمی سخت است.اما:

شوهر 98ساله ملکه انگلستان چند روز در بیمارستان بستری بوده است و کسی به ملاقاتش نرفته است.

سالها پیش یک جایی خواندم:

شیر اگر پیر شود هم شیر است.اما،نه. واقعیت این نیست.در واقع؛ پیر اگر شیر باشد هم پیر است.

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 14:10

سارا وسط بغض و گریه گفت:- من که تا حالا هیچوقت، درد معده نداشتم،دیشب مجبور شدم رانیتیدین بخورم تا دردم کمی آروم بشه.ناگهان بازی های کودکی مان یادم آمد و اینکه سارا یهو دستش را به شکمش می گرفت و می گ

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 14:10

هفته پیش یکی از همکارانم به من زنگ زد و از من خواست برایش روغن الاغ بخرم.واکنش من این بود:- روغن الاغ؟؟؟؟- بله.نشنیدی در موردش؟- نه!- ولی میگن تو شهر شما زیاده؟- نمی دونم.باید بپرسم.به چه دردی می خوره

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 14:10

سارا ناگهان فرمان ماشین را به سمت چپ کشاند و گفت:- من که بلال می خورم.تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن!گفتم:- واسه منم بیار.- واقعا؟- آره.کمی بعد سارا با یک ظرف باقالی و دو تا چنگال برگشت و خودش شروع کرد

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 14:10

گلهای سینی واقعا چشمم را گرفت.یک لیوان بزرگ بنفش پر از گلهای بنفش در زمینه سفید سینی،به نظرم بسیار زیبا آمد.از خانم فروشنده قیمت سینی را پرسیدم.جواب داد:- چهل و هشت تومن.با تخفیف میشه سی و هشت.کمی دی

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 18:04

ته ته که می گویند با آن ته ته ای که می شنوند،زمین و آسمان فرق دارد.ته ته گردنه ای است پر پیچ و خم،بسیار مرتفع و بی نهایت سرد.بیشتر از هر چیز باد سردش در خاطرم مانده است و سکوت خوفناک و پرتگاههای خطرنا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:21

خواهرم داشت موهای مرینت را می بافت که شروع کرد به پچ پچ با مادرم و دو تایی زووم کردند روی موهای مورچه و اتفاقا یکی از موهایش را که روی شانه اش افتاده بود،برداشتند و مادرم برد جلوی نور گرفت و با عینک د

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:21

هیجده-نوزده سال پیش،یکی از آرزوهای اصلی من این بود که یک روز به ادره برسم و به من خبر بدهند ایوان مخوف از اداره رفته است یا ناپدید شده است یا نمانده است یا گم و گور شده است.از بس این موجود مخوف روی اع

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:21

بیست سال است با هدیه دوست هستم و هنوز نمی دانم این خانم دوست هست یا نیست؟کمتر آدمی توانسته است من را مستاصل کند و بین بودن و رفتن مردد کند.اما،هدیه کرده است.یک وقت هایی خوبی هایی داشته است و چون من از

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

پل که بسته شود،دیگر به پل بودن خویش پایان نمی تواند داد،مگر اینکه فرو ریزد.

کافکا

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

تقریبا مطمئن هستم که حداقل در این مملکت هیچ مشکلی با گفتگو حل نمی شود.وگرنه شنبه همین هفته بلند می شدم و به مدرسه مرینت می رفتم و خیلی آرام و محترمانه از آنها خواهش می کردم دست از سر مورچه بردارند و و

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

داشتم خانه را جارو می زدم و زیر لب غر زدم که:

-اه...چقدر مو اینجا ریخته...

باریک بدون مکث گفت:

- همش موهای خودته خاله...

بعد کمی موهای سیاه رنگ ریخته شده روی موکت را دید زد و مثل کسی که شک کند که آیا ممکن است آن موهای سیاه،متعلق به خاله ای باشد با آنهمه موی سفید؟کمی فکر کرد و اینطور جواب خودش را داد:

- بعضی از موهات سیاهه!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

برای باریک ماجرای افتادن دندان شیری خواهرزاده سارا را تعریف می کردم و اینکه شب دندان را زیر بالشش گذاشته و صبح دیده است پری مهربان دندانش را برده است و بجایش یک کادو برایش گذاشته است.(این داستان را خو

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

به مورچه گفتم:

- تابستون باید بری کلاس زبان!

دستش را روی زبانش گذاشت و پرسید:

- زبان؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

هموز کلاس نرفتهconfuse شد طفلک!

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

سارا امروز به بازدید کلاسی رفته است که کلی شکایت داشته است.اما،خانم معلم در درفاع از خودش گفته است؛سالها پایه ششم تدریس کرده است و امسال که پایه پنجم را تدریس می کند،حسابی به بچه ها سخت می گیرد که اگر

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

ماشینی که سوارش شده بودم،پیکان بود.پیرمردی هم که ماسک زده بود، همکار راننده پیکان ما بود.خودش با حسرت برای راننده پیکان ما تعریف کرد که او هم هفده سال راننده پیکان بوده است و هفده سال بدون داشتن گواهی

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

به هر حال آدمیزاد بهتر است از هر سفری که می رود،خاطره ای در خاطرش بماند و از هر فیلمی که می بیند،دیالوگی در ذهنش حک شود و از هر کتابی که می خواند،جمله ای به یادش بماند.مثلا جمله"بز آوردی رفیق" از کتاب

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

هم صبحانه نخورده بودم و هم هوا خیلی سرد بود و هم شیب کوه خیلی زیاد بود.همین شد که ناگهان احساس کردم ضربان قلب ندارم و کار تمام است.آنقدر مطمئن بودم که نگران هدیه شدم که چکار کند با من وسط این کوه و در

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:30

صفحه بندی